منوی سایت

یادداشت ها

21 تیر 1397

پنج شنبه

صبح به دفتر مراجعه و با برخی از دوستان صحبت کردم کل وقتم تا ساعت 14 به مذاکره با تلفن سپری شد برای هماهنگی امور جاری و پیگیری کارهای عقب افتاده، همسرم با فرزندم برای صرف ناهار به دفتر آمدند تا ساعت 17 دفتر بودند با هم غذا خوردیم بعد از ظهر هم با برادرم چند ساعتی را در جلسه مشترک صحبت کردیم حدود ساعت 20 به منزل که رسیدم با پسرم شروع به بازی کردم و در کنار خانواده به امور خانه رسیدیم.

 

20 تیر 1397

چهارشنبه

صبح اول وقت ساعت 8 با همکارم برای امور ثبتی یکی از شرکتها به ثبت شرکتها مراجعه کردیم و بعد هم با تاخیر 40 دقیقه ایی وارد جلسه هیات مدیره انجمن جوانان شدم ورود من مصادف شد با جمع بندی پیشنهادات طرح لوگو انجمن که قرار شد هفته آینده به تصویب برسد. جلسه وارد دستور دوم شد درخصوص برگزاری دوره و کارگاه آموزشی در حوزه استارتاپ بنظر من اینکه هیات مدیره به امور کلان نمی پردازد و هنوز موفق نشده است دبیر خود را انتخاب کند یا موفق به تصویب شرح وظایف و کلیات کمیسیون ها نشده است و ثبت مجمع هم هنوز در هاله ایی از ابهام است جای تاسف دارد. چطور است که اعضای هیات مدیره به فکر برگزاری دوره آموزشی آن هم در حوزه استارتاپی افتاده اند که میتواند خود شرح وظیفه ایی برای کمیسیون آموزشی باشد و نیازی به دخالت هیات مدیره نیست داشتم به این موضوع فکر می کردم که ریاست جلسه در تعیین اولویتها چقدر توجیه است که موضوع بدون نتیجه به پایان رسید و مطابق سایر تصمیمات هیات مدیره کار به دو نفر از اعضا محول شد تا هفته دیگر فراموش شود وارد موضوع سوم شدیم که دیگر نتوانستم تحمل کنم و مراتب اعتراض خودم را به روش کار اعلام کردم دستور این بود تعیین آیین نامه انضباطی انجمن جوانان، سوال کردم مگر اینجا فدراسیون فوتبال است آیین نامه انضباطی چه معنایی دارد دوستی از هیات مدیره موضوع را جمع و جور کرد و گفت موضوع دستور العمل کمیسیون ها هست نه آیین نامه انضباطی البته بعد از توجیه بچه گانه که بنظر می رسید اشتباهی را رفع و رجوع می کنند گفتند اصلاً دستور العمل اجرائی انجمن را می خواهیم بنویسیم واقعا نمی دانم ما باید اول دستور العمل اجرایی را بنویسیم یا باید دبیر را انتخاب کنیم تا او پیشنویس این ایین نامه ها را برای تصویب به هیات مدیره بیاورد جلسه با فضای نسبتا ملتهب به پایان رسید با یکی از اعضای هیات مدیره 30 دقیقه ایی را صحبت کردم بعد به دفتر مراجعت شد پس از انجام امور دفتری، مجبور شدم برای جلسه بعد از ظهر انجمن مجدداً به ساختمان شماره 3 اتاق بازرگانی بروم جلسه بعد از ظهر بسیار بد بود نه بخاطر حضور اعضا و نظراتشان که اتفاقا تنها نقطه مثبت جلسه بود بلکه بخاطر عدم مدیریت صحیح جلسه توسط آقای روستا و آقای پیری در مواردی این دوستان برای مدیریت جلسه و ارام کردن اعضای انجمن دست به دامن دروغ می شدند که جای تاسف دارد دشمن فرضی درست کردن جای افتخار ندارد که متاسفانه همان روش مدیریت آقای احمدی نژاد در طی 8 سال ریاست جمهوری را یادآوری می کرد جلسه به اتمام رسید جلسه دیگری برای برگزاری ایونت داشتیم که فراموش کرده بودم متاسفانه به جلسه نرسیدم چون با فردی قرار داشتم تا ببینم سرچشمه بد اخلاقی دیروز از کجا بود آن بنده خدا دیر رسید و ما تا ساعت 10 در دفتر با هم صحبت می کردیم آخر شب خانم و پسرم آمدند دفتر دنبالم و رفتیم منزل در حال مشاهده بازی فوتبال خوابم برد ...

19 تیر 1397

سه شنبه

صبح ساعت 7 جلسه ایی با حضور 3 نفر از دوستان داشتیم درخصوص برگزاری برخی از دوره ها در حوزه گردشگری و بوم گردی، جلسه بدی نبود و اتفاقاً تا حدود ساعت 12.30 هم ادامه داشت بعد از آن به دفتر مس کومه مراجعه کردم برای هماهنگی برخی از امور، کارها بد پیش نرفت فقط فردی با نام نقطه در گروه تالار گفتگو بد اخلاقی کرد که فکرم را خیلی مشغول نمود این روش ادامه پیدا کند انجمن واقعا به جایی نخواهد رسید حدود ساعت 15 به دفتر بازگشتم میهمانی داشتم درخصوص برخی از امور داخلی یکی دو تا از استارتاپها با او جلسه داشتم درخصوص فکر گل خیلی صحبت کردیم با مالی درخصوص حسابداری شرکت صحبت کردیم و برادر بزرگترم برای حال و احوال به دفتر آمده بود، انجام فرایند تکمیل اظهارنامه های مجموعه ها تا ساعت حدود 9 دفتر بودم با توجه به اینکه روز قبل استراحت نکرده بودم و تا صبح که به جلسه برسم بیدار بودم و ساختار فروش مجله بهروان رو  تکمیل می کردم تا به منزل رسیدم پس از صرف شام با خانواده بلافاصله به استراحت پرداختم.

دوشنبه 18 تیر 1397 

از دوران کودکی به سرگذشت افراد علاقه زیادی داشتم و وقتی خاطرات و یا در برخی موارد زندگی نامه های افراد مختلف را مورد مطالعه قرار می دادم تلاش می کردم ببینم آنان چگونه روزها و ماه ها و سال های زندگی خود را با قلم به رشته تحریر در می آورند و آن احساسات و شرایط را جاودانه می کنند که پس از انتخابات انجمن جوانان و حوادثی که رخ داد بر آن شدم تا روزهای جوانی را در جایی ثبت نمایم با دوست خوبم (رفیق روزهای سخت) که این پرانتز داستان دارد و اگر وقت شد در آینده توضیح خواهم داد مشورت کردم مرتضی هم از این طرح استقبال نمود البته که او حوصله و انگیزه بیشتری داشت کار خود را 10 15 روزی هست که آغاز نموده است من نیز با تاخیر، امروز 18 تیر ماه 1397 اولین بخش روزنوشت را به امید اینکه در آینده این متون آغازی بر نوشتن کتاب سرگذشتم باشد شروع نمودم امیدوارم بتوانم خوبی ها، بدهی ها، خوشی ها و ناراحتی هایم را واقع بینانه ثبت و تجربیاتم را در لحظه مکتوب تا در آینده راحت تر به آن رجوع و استفاده نمایم.

روز تعطیل بود اما ابتدای صبح بیدار شدم کمی که با همسرم صحبت کردم بشکل معجزه آسایی دلتنگ مزار پدر و مادر شدم در حالی که با مرتضی هم قرار داشتیم تا بررسی کنیم کیست که در انجمن جوانان شیطنت می کند و نمی گذارد انجمن به ثبات خود نزدیک شود و البته این شیطنت آخر بسیار با برنامه بود که بعید می دانم کسی پشت این اتفاقات نباشد اما دلتنگی امان نداد و پس از صحبتی کوتاه با یکی از برادرانم به اتفاق به بهشت زهرا و امامزاده عبدالله در شهر ری مراجعت کردیم بعد از بازگشت بسیار آرام بودم و احساس خوبی بر من مستوری شد. به منزل که رسیدم حدود ساعت های 16 بود ناهار را در کنار خانواده خوردیم و کمی بازی با فرزندم و صحبت با همسرم زمان ما را تا ساعت 19 پر کرد وقتی فرزندم به همراه مادر به پارک نزدیک منزل مراجعت کردند من هم زمانی پیدا کردم و کارهای عقب افتاده ام را بررسی و مرتب کردم آنجا بود که فهمیدم کار تشکلی آن چنان هم شیرین نیست و زمانهای فراوانی که برای انجام امور انجمن جوانان و انجمن روغن صرف کرده بودم چقدر مرا در امور جاری کند کرده و چه میزان کار عقب افتاده برگرده ام است تلاش دو چندان کردم بچه ها که برگشتند شام خوردیم و ادامه کار تا نیمه شب آن هم با خانم بر روی برنامه هایی همچون قراردادهای پروژه کودک باهوش و مجله بهروان زمان ما را به سرعت صرف می کرد ساعت به 12 نزدیک بود و ما همچنان با انرژی بر روی طرح بازاریابی و ساختارهای مجله در حال فعالیت ...   

ناپلئون بناپارت که به عنوان یک فرمانده جنگی نابغه در تاریخ شناخته شده است قبل از شروع جنگ به تمام پستی ها و بلندی ها نگاه می کرد و تمام جوانب را در نظر می گرفت و برای تمام اتفاقاتی که ممکن است پیش بیاید برنامه ریزی می کرد و در موقع جنگ هر موقع سربازی به پیش ایشان می آمد و می گفت که اکنون در این وضعیت هستیم خیلی سریع دستور می داد که اکنون این کار را بکنید و هر لحظه متناسب با شرایط آن لحظه تصمیم گیری می کرد. 
روزی وی به یکی از فرماندهان دشمن که اسیر شده بود گفت می دانی دلیل شکست شما چیست دلیلش این است که شما 24 ساعت قبل برای جنگ برنامه ریزی می کنید ولی من 24 ساعت قبل تمام جوانب و احتمالات را در نظر می گیرم ولی در لحظه جنگ بر اساس شرایط موجود تصمیم گیری می کنم. 
افراد موفق همیشه تمام احتمالات را از قبل در نظر می گیرند و اطلاعات لازم را در مورد آن کسب می کنند و برای آنها برنامه ریزی می کنند ولی همیشه بر اساس شرایط موجود تصمیم گیری می کنند. افراد موفق در مدیریت ارزش، حرفه ای هستند.
مدیریت ارزش یعنی این که شما ارزش های خود را مشخص کنید و همیشه به آنهایی که ارزش بالاتری دارند بیشتر اهمیت دهید و به آنهایی که کمتر ارزش دارند کمتر بها دهید.

کانال تلگرام 

دکتر لوسی جونز زلزله شناس سازمان زمین شناسی امریکا،
☆ مثلث حیات قابل اتکا نیست، چون جهت تخریب را نمی دانیم
☆ بیرون ممکن است بسیار خطر ناک تر از داخل ساختمان باشد مگر اینکه بسیار فاصله بگیریم...
☆خودمان را جمع کنیم( کمترین حجم ممکن از فضا را اشغال کنیم،
☆ چارچوب درب ها جای مناسبی نیست.
☆ میزهای کوچک سازه های بزرگ را نگه می دارند.
اینقدر زمان کوتاه است که بیش از این نمی شود کاری کرد:
☆ سه کار  اصلی در زلزله
بنشینید Drop
پناه بگیرید Cover
و تا پایان همانجا بمانید. Hold on

https://t.me/mahdizahediaval

فواره چون بلند شود سرنگون شود

گفته اند که خاندان برمک خاندانی ایرانی بودند که در دربار عباسیان نفوذ فراوان داشتند و تعدادی از آنها وزرای خلفای عباسی بودند.

جعفر برمکی حتی با هارون الرشید دوستی فوق العاده نزدیک داشت

روزی که به باغی رفته بودند هارون هوس سیب کرد و به جعفر گفت برایم سیب بچین

جعفر دور و بر را نگاه کرد و چیزی که بتواند زیر پایش بگذارد و بالا برود پیدا نکرد
هارون گفت بیا پا روی شانه ی من بذار و بالا برو

جعفر این کار را کرد و سیبی چید و با هارون خوردند و خوششان آمد

هارون به باغبان گفت برای پرورش این باغ قشنگ از من چیزی بخواه

باغبان که از برمکیان بود گفت قربان می خواهم که دست خطی به من بدهید که من از خاندان برمک نیستم!!
همه تعجب کردند اما به هر حال هارون این دستخط را به باغبان داد

بعدها هارون از نفوذ برمکیان در حکومتش خیلی ترسید و بر اثر سعایت بعضی از آدمهای حسود دستور قلع و قمع برمکیان را صادر کرد و همه ی آنها را کشتند

زمانی که برای کشتن باغبان رفتند باغبان دستخط خلیفه را نشان داد و گفت من برمکی نیستم

این مسئله به گوش هارون رسید و از باغبان پرسید چطور آن روز چنین چیزی را پیش بینی کردی و این دستخط را از من گرفتی؟

باغبان گفت من در این باغ چیزهای مفیدی یاد گرفته ام از جمله این که می بینم وقتی آبفشان را باز می کنم قطرات آب رو به بالا می روند

و وقتی به اوج خودشان می رسند سقوط می کنند و به زمین میفتند
بنابراین وقتی دیدم جعفر پا روی شانه ی شما گذاشت، متوجه شدم که به نقطه ی اوجش رسیده و دیر نیست که سقوط کند

و وقتی هم چیزی سقوط می کند 
هر چه بزرگتر باشد خسارت بیشتری وارد می آورد
و فهمیدم که اگر جعفر سقوط کند 
ما را هم با خودش به نابودی می کشاند 
بنابر این دستخط گرفتم که برمکی نیستم.


https://t.me/mahdizahediaval

فردریک کبیر که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد از طرفداران سرسخت آزادی اندیشه بود .
او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت  که ناگاه چشمش به اعلامیه تند و تیزی که گروهی از مخالفان علیه او بر دیوار چسبانده بودند افتاد

فردریک آن را خواند و گفت :

بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند 
ما که سوار اسب هستیم آن را خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند، آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود

یکی از همراهان با حیرت گفت : 
اما این اعلامیه بر ضد شما و حکومت شماست!؟

فردریک گفت : اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه ساقط شود همان بهتر که زودتر برود ، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و عدالت اجتماعی و آزادی بیان است مسلم آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد!


https://t.me/mahdizahediaval

متن بسيار زيبايي در گروهي خواندم دلم نيامد براي شما نيز ارسال نكنم اميدوارم به يك ديگر رحم كنيم 

در اربعين با احتياط بگوييم لبيک يا حسين

لبيک گفتن به بزرگترينِ آزاده ها 
مسئوليت زيادى بر گردن شخص گوينده مى گذارد.

اگر قرار است از فرداى اربعين دوباره به هم رحم نكنيم
آبروى هر شخص را خواسته يا ناخواسته بريزيم

غيبت كنيم،دورويى كنيم،دروغ بگوييم
با احساسات يكديگر بازى كنيم،صف ها را رعايت نكنيم
بر سر كينه هاى شتريمان بمانيم،و در مجموع همانى كه هستيم،بمانيم
لبيک نگوييم.

چرا كه كوفيان هم نداى لبيک يا حسين سر دادند 
و اندكى بعد آن را با يا لثارات الحسين تاخت زدند.

امروز بگوييم لبيک يا حسين اما به شرط انسان بهترى شدن.

هیچوقت بدون دونستن اصل قضیه ای هیچ ادمی رو قضاوت نکنید چون ممکنه تا لحظه ی مرگ پیش خودتون خجالت زده بشید وقتی واقعیت رو بفهمید.
بزرگترین گناه ریختن آبروی مردمه وقتی از هیچی باخبر نیستی. 

https://t.me/mahdizahediaval

استاد!

خریدار برای خرید طوطی به پرنده فروشی رفت. قیمت طوطی را سؤال کرد. فروشنده گفت ۵ میلیون تومان! خریدار گفت چه خبره! چقدر گران! مگر این طوطی چه می‌کند! جواب شنید که او دیوان حافظ را از حفظ دارد! خریدار گفت خوب آن طوطی دیگر چقدر می‌ارزد؟ پاسخ شنید آن هم ده میلیون قیمت دارد، چون دیوان مولوی را حفظ کرده!
خریدار که دیگر مأیوس شده بود از قیمت طوطی سوم سؤال کرد و پاسخ شنید ۲۰ میلیون تومان! سؤال کرد این یکی، دیگر چه هنری دارد؟
پاسخ شنید این طوطی هیچ هنری ندارد! فقط دو طوطی دیگر به او می‌گویند استاد!!

حکایت بعضی افراد در روزگار ماست...

https://t.me/mahdizahediaval